تبليغاتX
(¯`• عروس دریا •´¯)
هر کسی گمشده ای دارد و خدا گمشده ای داشت
هر کسی دوتاست و خدا یکی بود و یکی چگونه می توانست باشد؟
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند هست
و خدا کسی که احساسش کند نداشت
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آن را ببیند
خوبی ها همواره نگران که آن را بفهمد
و زیبایی همواره تشنه دلب است که به او عشق ورزد
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد
و غرور در جستجوی غروری است که آن را بشکند
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور
اما کسی نداشت
و خدا آفریدگار بود
و چگونه می توانست نیافریند
زمین را گسترد
و آسمان ها را بر کشید
کوهها برخواستند و رودها سرازیر شدند و دریاها آغوش گشودند و طوفان ها برخاست و صاعقه ها در گرفت و باران ها و بارانها و بارانها
گیاهان رو ییدند و درختان سر به هم دادند و مراتع سرسبز پدیدار گشت و جنگلهای خرم سر برداشتند، حشرات بال گشودند و پرندگان ناله برداشتند و ماهیانخرد سینه دریاها را پر کردند
و قرن ها گذشت و می گذشت و درختان گونه گون ، گل های رنگارنگ و جانوران
<< در آغاز هیچ نبود ، کلمه بود و آن کلمه خدا بود>>!
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود
و با نبودن چگونه تونستن بود؟
و خدا بود و با او عدم بود.
و عدم گوش نداشت
حرف هایی هست برای گفتن
که اگر گوشی نبود نمی گوییم
و حرفهایی هست برای نگفتن، حرفهایی که هرگز سربه ابتذال گفتن فرود نمی آورد
حرف های خوب و بزرگ و ماورایی همین هایند
و سرمایه هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد
حرفهای بی قرار و طاقت فرسا
که همچون زبانه های بی تاب آتشند
کلماتش هر یک انفجاری را در دل به بند کشیده اند
اینان در جستجوی مخاطب خویشند
اگر یافتند آرام می گیرند
و اگر نیافتند روح را از درون به آتش می کشند و هر لحظه حریق های دهشتناک و سوزنده ای دردرون می افروزند.
و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت
درونش از آنها سرشار بود
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟
و خدا بود و عدم
جز خدا هیچ نبود
در نبودن نتوانستن بود ، با بودن نتوان بودن
و خدا تنها بود،
هر کسی گمشده ای دارد و خدا گمشده ای داشت.
...

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 10:2 بعد از ظهر  توسط کیمیا و رکسانا  | 

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.
توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را.
شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند.
از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.
ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام.
تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.
آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را.
و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود .
(عرفان نظرآهاری)
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 11:6 بعد از ظهر  توسط کیمیا و رکسانا  | 

مردي کالسکه يک بچه شير خوار را در پياده رو حرکت مي داد. بچه مرتب گريه مي کرد و مرد مرتب مي گفت:
-ارام باش آلبر... الان به منزل مي رسيم آلبر...
زني که از کنار آنها مي گذشت رو به آنها کرد و گفت:
- ببخشيد آقا اما اين بچه شيرخوار حرف سرش نمي شود که با او صحبت مي کنيد و مي گوييد آرام باشد.
مرد جواب داد:
-بله خانم . اما من اين حرف ها را به او نمي گويم. آلبر خود من هستم.....
 
کنار هم نشستیم و منتظر نظرات قشنگتان هستیم
تا بعد...
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 3:16 بعد از ظهر  توسط کیمیا و رکسانا  | 

دوتا گنجشک
!دو تا گنجشک دنبال هم افتادن تو آسمون
!یه تریلی توی جاده میادش زوزه کشون
!دو تا گنجشک ، دو تا عاشق ، بی خیال و مست و شاد
!یه تریلی با شتاب و سرعت خیلی زیاد
!دوتا گنجشک ! یه تریلی
!یکی مجنون ! یکی لیلی
!دو تا گنجشکای عاشق تو بیابون می پرن
!اونا از دام سیاه سرنوشت بی خبرن
!شوفر پیر تریلی پا گذاشته روی گاز
!خیلی خسته س از بیابون و یه جاده ی دراز
!دو تا گنجشک ! یه تریلی
!مث مجنون ! مث لیلی
! دو تا گنجشک ، که تناشون گرمه از تب علاقه
!یه تریلی که به چرخاش ضجه ی یه اتفاقه
!دوتا گنجشک که پراشون پر شده توی بیابون
!یه تریلی که رو شیشه ش باقی مونده ردی از خون
!دو تا گنجشک ... یه تریلی
!نه یه مجنون ! نه یه لیلی
...
 
سلام بعد از مدت ها با هم آپ کردیم.نظر یادتون نره.دوستان قدیمی مارو فراموش نکنند.سال نو مبارک!!!!
آرزومندان آرزوی شما
رکسانا و کیمیا
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 3:29 بعد از ظهر  توسط کیمیا و رکسانا  | 

روزها می آیند و ما می رویم. روزها برای ما می آیند و به دنبال  فردا می رویم. چه خوب بود ما نیز برای امروزمان  بودیم تا که مثل فردایی بر امروز غبطه نخوریم که پشیمانی سودی ندارد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 10:53 بعد از ظهر  توسط کیمیا و رکسانا  | 

يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم 

 

وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نکنيم 

 

پر پروانه شکستن هنر انسان نيست  

 

گر شکستيم ز غفلت  من و مايي

 

نکنيم

 

يادمان باشد سر سجاده عشق 

 

جز براي دل محبوب دعايي نکنيم

 

یادمان باشد اگر این دلمان بی کس

 

شد

 

طلب مهر ز هر چشم خماری نکنیم

 

یادمان باشد که دگر لیلی و مجنونی

 

نیست

 

به چه قیمت دلمان بهر کسی چاک

 

کنیم

 

يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند 

 

طلب عشق ز هر بي سرو پايي

 

نکنيم...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 10:25 بعد از ظهر  توسط کیمیا و رکسانا  | 

سلام بالاخره بعد از ۲-۳ ماه برگشتیم...امیدوارم مارو یادتون نرفته باشه...

ـــــــ

شاد بودن هنر است

شاد کردن هنری والاتر

لیک هرگز نپسندیم به خویش

که چو یک شکلک بی جان شب و روز

بی خبر از همه خندان باشیم

بی غمی عیب بزرگی است

که دور از ما باد...

 

 

شب همگیتون قشنگ!!!

ما رو هم دعا کنید!!

نظر فراموش نشه

یا حق

)کیمیا(

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 2:8 قبل از ظهر  توسط کیمیا و رکسانا  | 

يه روز بابانوئل از پسر بچه‌اي پرسيد "دنياي واقعي چه مزه‌اي داره؟" ...زمستون سردي بود، بابانوئل تمام هديه‌ها رو داده بود و سهم اونايي که نبودن رو در جوراب درختِ خونه‌شون گذاشته بود. هر سال روال کار همين بود، اما هميشه جديد. اصلاً تکراري نمي‌شد؛ انگار سال قبل‌تري نبود؛ يه سري کادو، يه سري آرزو، تبريکات سال نو و آدمايي که منتظر بودن؛ همه‌شون جديد! اون سال هم همين شد، اما آرزوها کمتر بود، هديه‌ها از هر سال کمتر بود و تونست زودتر کار رو تموم کنه. بارش آهسته‌ي برف تازه شروع شده بود. کنار بوتيکي، تنها، منتظر لحظه‌ي سال نو بود تا برش گردونن به دنياي بالا، که پسر بچه‌اي رو ديد؛ کمي گرد و خاکي، با لباس‌هاي نه چندان مرتب، که با شيطوني در خاکِ پاي درخت‌هاي کنار خيابون، با تکه چوبي، جاده مي‌کشيد و با سنگريزه‌ها بازي مي‌کرد، سخت مشغول بود؛ انگار وظيفه‌ي مهمي بهش داده شده! هميشه بچه‌ها و بزرگ‌ترها بابانوئل رو دوست داشتن. پسرک نزديک‌ش شد، به هم لبخند زدن، دستي بر سرش کشيد، بهش تبريک سال نو گفت و از آب‌نبات‌هاي خودش بهش داد. پسرک خوشحال شد.

با اشتياق ازش پرسيد بازم داره؟ و در حين خوردن باقي آب‌نبات‌ها، با کنجکاوي معصومانه‌ش سوال‌هايي رو مي‌پرسيد در مورد گوزن مخصوص بابانوئل، خونه‌ش، برآورده کردن آرزوها و سوال‌هاي اين‌چنيني. هنوز بيست دقيقه نگذشته بود که با هم صميمي شدن. بابانوئل براي خداحافظي، بهش گوشزد کرد که لحظه‌ي سال نو نزديکه و هر کدوم بايد برن خونه‌شون، اما پسرک خونه‌‌اي نداشت. ساعت يازده و خورده‌اي بود؛ تصميم گرفتن با هم باشن، بابانوئل بهش آب‌نبات مي‌داد، هر دو خوشحال بودن و زير نور چراغ‌هاي خيابون، زير دونه‌هاي نقره‌اي برف و در جهت مخالف باد قدم مي‌زدن.

هوا سرد شده بود، تمام شهر چراغوني و چراغ‌هاي رنگي مغازه‌ها روشن بود. بارها و کافي‌شاپ‌ها شلوغ بود. بعد از مدتي، پسر خيلي غير منتظره وايساد و پرسيد: "چرا آرزوهاي مردم رو برآورده مي‌کني؟" بابانوئل جوابي نداشت. سال‌هاي سال بود که خودش رو واسه اين کار پير مي‌ديد، اما کار ديگه‌اي نميشد کرد. توضيح داد براي همه چيز ميشه "چر" آورد، اما اين فقط بازي با کلماته. اگه اون ديگه آرزوها رو برآورده نکنه، باز يکي پيدا ميشه که بپرسه چرا نه؟ هيچ وقت دليلي واسه "چراه" و "چرا‌ نه‌ه" وجود نداره. به هر حال کار يا انجام ميشه يا نميشه. پسر پرسيد: "پس چرا فقط سال نو؟ باقي سال کجا هستين؟"

مرد هر چه فکر کرد به خاطرش نيومد به جز اين کار، لحظه‌هاي ديگه‌ي عمرش، چه جوري گذشته يا کجا بوده. هر سال همين زمان، با يه کالسکه و چندين کيسه اضافه، پر از هديه ميومد؛ خيلي موقع‌ها کارش فقط جابه‌جا کردن چيزها بود، يا تغيير دادن بعضي از مسيرهاي زندگي، برخي اوقات هم به هديه‌هاي کوچيک شخصي احتياج بود؛ مثل يه بارش کوتاه برف، يا تشديد روشنايي نور ماه.. خلاصه هر کسي خواسته‌اي داشت!
اصرار پسر، اون رو به خودش آورد. گفت: "من بابانوئل‌م. مثل شما نيستم. واسه همين مثل شما هم زندگي نمي‌کنم. من هر سال همين موقع هستم، همه جا هستم، به همه سر مي‌زنم، و بعدش ديگه نيستم. تعريف‌ش به همين سادگيه، فقط با شما فرق دارم وگرنه مورد خاصي نيست." فکر کرد شايد حق انتخاب هم نداشته / شايد هم داشته، اما به هر حال اون بابانوئل شده. از رسم و رسوم انسان‌هاي عادي خيلي چيزها بلد بود، معني خيلي از برخوردها رو مي‌فهميد، اما هيچ وقت نخواسته بود مثل اونا بشه. از پسرک خواست اون حرف بزنه؛ "از دنياي خودت بگو.."

"زندگي ما که معني خاصي نداره. اتفاق زياد ميوفته، مردم زياد تجربه مي‌کنن، اما اکثراً شبيه به هم هستن. يه سري قانون مي‌ذارن، يه سري هم مجبورن به زور عمل کنن. يه سري به ستاره‌ها نگاه مي‌کنن، يه سري به نور چراغ‌ها. هستن گروهي که با خودشون حرف مي‌زنن، و همين طور آدمايي که اصلاً حرف نمي‌زنن. البته جامعه قانون داره، از بيرون نظم و ترتيب داره، همه چيز رو حساب و کتابه، اما زندگي چيز سخت و پيچيده‌اي هم نيست؛ هر کسي هر کاري بخواد انجام ميده، اولش توسري مي‌خورن، بعد به بقيه توسري مي‌زنن. قانون جنگله. فقط به جاي حيوون‌ها آدماي مختلف هستن. يه جاي دنيا کشورها به جون همديگه ميوفتن، يه جاي ديگه فاميل و همسايه‌ها با هم دشمني دارن.

"همه چيز هست، رنگ، زندگي، شادي، آرامش، اما در عمل خيلي نيست. انسان‌ها خوب خودشون رو با همه چيز وفق دادن. بالاخره اين همه آدم، بايد به کاري مشغول باشن. همه سرگرم شدن؛ مهم نيست چي، فقط سرگرم شدن. دو طبقه هستن که اجازه نداريم در موردش حرف بزنيم: يکي گرسنه‌ها، اون يکي هم رئيس دزدها، باقي از مردم عادي محسوب ميشن؛ هر چيزي بخواي ميشه درموردشون گفت؛ دروغ، شايعه، افترا و غيبت ساده‌ترين‌ش هست.

"ولي اگه خواستي مثل ما بشي اصلاً نگران نباش، تو دو سه روز همه‌ش رو ياد مي‌گيري. بعد از يه مدت همه چيز رو مي‌شناسي و البته به چيزي هم دل خوش نمي‌کني. بعد به ياد مي‌آري هر سال همين موقع‌ها، پيرمردي با لباس قرمز و ريش‌هاي سفيد مياد، به ما ميگه هديه آوردم، به بزرگ‌ترها وعده‌ي صلح و آرامش رو ميده. اما همه‌ي اينا، از فردا صبح‌ش که پيرمرد ميره، مثل آدم برفي، کم‌کم زير نور آفتاب آب ميشه، نيست ميشه. و دوباره همون زندگي و همون اتفاق‌ها.."

بابانوئل هيچ وقت انقدر فکر نکرده بود، تازه فهميد چرا پسرک هيچ آرزويي نداشت. خيلي به سال نو نمونده بود و باد خبر از نزديک شدن کالسکه مي‌داد؛ وقت رفتن فرارسيده بود. قبل از خداحافظي، چوب جادويي رو به پسرک داد تا با اون در خاکِ پاي درخت‌هاي کنار خيابون به سنگ بازي‌ش ادامه بده، و تصميم گرفت ديگه هيچ وقت به اين صورت به زمين برنگرده. از اون روزه که هر سال، در اين روز، بعضي از مردم اداي بابانوئل رو در ميارن، اما هيچ کس ديگه بابانوئل رو نديد...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 6:32 بعد از ظهر  توسط کیمیا و رکسانا  | 

نگرد

همین جاست:

روی قلب من

جاپای تو

ღღღღღღღღღღ

تا توانی ساده و یکرنگ باش
قالی از صد رنگ بودن زیر پا افتاده است

ღღღღღღღღღღ

درست است ما عاشق زندگی هستیم، اما نه از آنرو که بدان خو کرده ایم بل از آنرو که خو کرده ی عشقیم

ღღღღღღღღღღ

بودیم کسی پاس نمیداشت هستیم . باشد که نباشیم که بدانند بودیم

ღღღღღღღღღღ

محبت از درخت آموز که حتی سایه از هیزم شکن هم بر نمی دارد.!

ღღღღღღღღღღ

وقتی خداوند شما را به لبه پرتگاهی هدایت کرد,کاملا به او اعتماد کنید. چون

 یکی از این دو اتفاق خواهد افتاد. او شما را می گیرد اگر بیفتید یا اینکه

 یادتان میدهد چگونه پرواز کنید

ღღღღღღღღღღ

دريا باش ! آنگونه كه اگر سنگي به سويت پرتاب شد، سنگ غرق شود نه آنكه تو متلاطم شوي!!!!!

ღღღღღღღღღღ

اي زندگي ، من از پي تو رقصان مي آيم.  كمترين رد پايت را نيز دنبال مي كنم. كجايي؟دستت را به من ده !  يا تنها يك انگشتت را !

سلام

جملات قشنگی بود گفتم برای شما هم بزارم اذت ببرین

نظر یادتون نره

یا حق

آرزومند آرزوهای شما     کیمیا

                                       

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 2:53 بعد از ظهر  توسط کیمیا و رکسانا  | 

وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود،شنيد که پدر و مادرش درباره ی برادر کوچکترش صحبت می کنند.فهميد که برادرش سخت بيمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند.پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزينه ی جراحی پر خرج برادر را بپردازد.سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت:فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد.

 

سارا با نارحتی به اتاق خوابش رفت و از زير تخت،قلک کوچکش را درآورد.قلک را شکست،سکه ها را روی تخت ريخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.

 

بعد آهسته از از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر،به داروخانه رفت. جلوی پيشخوان انتظار کشيد تا داروساز به او توجه کند،ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه ی بچه ای هشت ساله شود.

 

دخترک پاهايش را به هم می زد و سرفه می کرد،ولی داروساز توجهی نمی کرد.بالاخره حوصله ی سارا سر رفت و سکه ها را محکم روی شيشه ی پيشخوان ريخت.

 

داروساز جا خورد،رو به دخترک کرد و گفت:چه می خواهی؟

 

دخترک جواب داد:برادرم خيلی مريض است،می خواهم معجزه بخرم.

 

داروساز با تعجب پرسيد:ببخشيد؟!

 

دخترک توضيح داد:برادر کوچک من،داخل سرش چيزی رفته و بابايم می گويد که فقط معجزه می تواند او را نجات دهد،من هم می خواهم معجزه بخرم،قيمتش چقدر است؟

 

داروساز گفت:متأسفم دختر جان،ولی ما اينجا معجزه نمی فروشيم.

 

چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت:شما را به خدا،او خيلی مريض است،بابايم پول ندارد تا معجزه بخرد،اين هم تمام پول من است،من کجا می توانم معجزه بخرم؟

 

مردی که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبی داشت،از دخترک پرسيد:چقدر پول داری؟

 

دخترک پولها را از کف دستش ريخت و به مرد نشان داد.مرد لبخندی زد و گفت:آه چه جالب،فکر می کنم اين پول برای خريد معجزه ی برادرت کافی باشد!

 

بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت:من می خواهم برادر و والدينت را ببينم،فکر می کنم معجزه ی برادرت پيش من باشد.

 

آن مرد،دکتر آرمسترانگ،فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود.

 

فردای آن روز،عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت.

 

پس از جراحی،پدر نزد دکتر رفت و گفت:از شما متشکرم،نجات پسرم یک معجزه ی واقعی بود،می خواهم بدانم بابت هزینه ی عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟

 

دکتر لبخندی زد و گفت:فقط 5 دلار!

سلام

لطفا صبر کنین تا صفحه کاملا لود بشه

اگر هنگام بالا پایین کردن صفحه دچار مشکل میشین دکمه ی استپ رو بزنین

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 7:20 بعد از ظهر  توسط کیمیا و رکسانا  |