دکتر علی شریعتی

روزها می آیند و ما می رویم. روزها برای ما می آیند و به دنبال فردا می رویم. چه خوب بود ما نیز برای امروزمان بودیم تا که مثل فردایی بر امروز غبطه نخوریم که پشیمانی سودی ندارد.
![]()
يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم
وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نکنيم
پر پروانه شکستن هنر انسان نيست
گر شکستيم ز غفلت من و مايي
نکنيم
يادمان باشد سر سجاده عشق
جز براي دل محبوب دعايي نکنيم
یادمان باشد اگر این دلمان بی کس
شد
طلب مهر ز هر چشم خماری نکنیم
یادمان باشد که دگر لیلی و مجنونی
نیست
به چه قیمت دلمان بهر کسی چاک
کنیم
يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بي سرو پايي
نکنيم...

ـــــــ
شاد بودن هنر است
شاد کردن هنری والاتر
لیک هرگز نپسندیم به خویش
که چو یک شکلک بی جان شب و روز
بی خبر از همه خندان باشیم
بی غمی عیب بزرگی است
که دور از ما باد...

شب همگیتون قشنگ!!!
ما رو هم دعا کنید!!
نظر فراموش نشه
یا حق
)کیمیا(

همین جاست:
روی قلب من
جاپای تو
ღღღღღღღღღღ
تا توانی ساده و یکرنگ باش
قالی از صد رنگ بودن زیر پا افتاده است
ღღღღღღღღღღ
درست است ما عاشق زندگی هستیم، اما نه از آنرو که بدان خو کرده ایم بل از آنرو که خو کرده ی عشقیم
وقتی خداوند شما را به لبه پرتگاهی هدایت کرد,کاملا به او اعتماد کنید. چون
یکی از این دو اتفاق خواهد افتاد. او شما را می گیرد اگر بیفتید یا اینکه
یادتان میدهد چگونه پرواز کنید
دريا باش ! آنگونه كه اگر سنگي به سويت پرتاب شد، سنگ غرق شود نه آنكه تو متلاطم شوي!!!!!
اي زندگي ، من از پي تو رقصان مي آيم. كمترين رد پايت را نيز دنبال مي كنم. كجايي؟دستت را به من ده ! يا تنها يك انگشتت را !


وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود،شنيد که پدر و مادرش درباره ی برادر کوچکترش صحبت می کنند.فهميد که برادرش سخت بيمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند.پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزينه ی جراحی پر خرج برادر را بپردازد.سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت:فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد.
سارا با نارحتی به اتاق خوابش رفت و از زير تخت،قلک کوچکش را درآورد.قلک را شکست،سکه ها را روی تخت ريخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.
بعد آهسته از از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر،به داروخانه رفت. جلوی پيشخوان انتظار کشيد تا داروساز به او توجه کند،ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه ی بچه ای هشت ساله شود.
دخترک پاهايش را به هم می زد و سرفه می کرد،ولی داروساز توجهی نمی کرد.بالاخره حوصله ی سارا سر رفت و سکه ها را محکم روی شيشه ی پيشخوان ريخت.
داروساز جا خورد،رو به دخترک کرد و گفت:چه می خواهی؟
دخترک جواب داد:برادرم خيلی مريض است،می خواهم معجزه بخرم.
داروساز با تعجب پرسيد:ببخشيد؟!
دخترک توضيح داد:برادر کوچک من،داخل سرش چيزی رفته و بابايم می گويد که فقط معجزه می تواند او را نجات دهد،من هم می خواهم معجزه بخرم،قيمتش چقدر است؟
داروساز گفت:متأسفم دختر جان،ولی ما اينجا معجزه نمی فروشيم.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت:شما را به خدا،او خيلی مريض است،بابايم پول ندارد تا معجزه بخرد،اين هم تمام پول من است،من کجا می توانم معجزه بخرم؟
مردی که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبی داشت،از دخترک پرسيد:چقدر پول داری؟
دخترک پولها را از کف دستش ريخت و به مرد نشان داد.مرد لبخندی زد و گفت:آه چه جالب،فکر می کنم اين پول برای خريد معجزه ی برادرت کافی باشد!
بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت:من می خواهم برادر و والدينت را ببينم،فکر می کنم معجزه ی برادرت پيش من باشد.
آن مرد،دکتر آرمسترانگ،فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود.
فردای آن روز،عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت.
پس از جراحی،پدر نزد دکتر رفت و گفت:از شما متشکرم،نجات پسرم یک معجزه ی واقعی بود،می خواهم بدانم بابت هزینه ی عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟
دکتر لبخندی زد و گفت:فقط 5 دلار!
سلام![]()
لطفا صبر کنین تا صفحه کاملا لود بشه![]()
![]()
اگر هنگام بالا پایین کردن صفحه دچار مشکل میشین دکمه ی استپ رو بزنین ![]()